مرخصي
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
دو سه روز مرخصي گرفتم تا بلكه درس بخوانم. صبح بد درس نخواندم. درسها را دوره كردم. ظهر هم حال غذا درست كردن نداشتم. خواهرهايم زنگ زدند كه ناهار بگيريم با هم بخوريم؟ كور از خدا چي ميخواد؟ ناهار را با خواهرهايم خوردم كلي هم خوش گذشت. خواهر كوچكم كه كلا معركه است و اهلاق خاصي دارد كه مخصوص خودش است. خوا...
کشک وکدو
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 11:33
امروز هم مرخصی داشتم تا درس بخوانم. مختصری هم خواندم اما بعد حوصلهم سر رفت و دور کلاه خودم چرخیدم. برای ناهار کشک و کدو گذاشتم. چیز خوبی هم شده. نعناع داغ و پیاز داغ هم درست کردم. زیره هم به کار زدم و غذای خوبی از آب درآمد. زود هم درست شد.
هالووین بازی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:16
هالوین را من جدی جدی تا همین چند وقت پیش نشنیده بودم. به دوست نویسندهام که به آن ور آبها سفر کرده است میگویم شما نویسندهای زشت است درگیر هالوین بازی شوی که نسبتی با فرهنگ ما ندارد. حالا او هم توجیههایی برای خودش دارد که به نظر من درست نیست. هر چیزی که موجب خوشحالی مردم شود مناسب است؟ به دنیا امدهایم...
چهارشنبه ترومپتی ترامپ
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:15
دیروز که چهارشنبه باشد خیلی سرمان شلوغ بود. از زیادی مشغله همه همکارها هم استرس گرفته بودند و به طور کلی در هم شده بودیم. به هر حال گذشت. عصر هم با یک والذاریاتی رفتم ورزش. کمی سرما خورده بودم و برای همین هم استخر نرفتم. آن جور حال نداد. وقتی هم بدن سازی بروی و هم استخر خیلی روی فرم میآیی. منظور از ...
درباره جلبک نوشته کتایون سنگستانی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:14
روای جلبک، دختری است با نام بنشاد. بنشاد دانشجوی تئاتر است و همراه مادر و خواهرش زندگی میکند. خواهرش در بیمارستان کار میکند و از اتاق عمل گاهگاهی وسیلهای میدزدد. پدر خانواده که معتاد بوده مدتی پیش فوت کرده است. پدر برای بنشاد بوی تریاک میدهد. راوی داستان برای اینکه خرج دانشگاهش را در بیاورد هر بار د...
دیزی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 14:14
دیروز اراده کردیم و با پسر داییام و دوستش که از کرمان آمده بود، رفتیم دیزیسرای آذربایجانیها که دور و بر میدان راهاهن است در ابتدای خیابان ولیعصر. از غرب تهران تا آنجا یک ساعت و نیم در راه بودیم آی دود خوردیم وقتی رسیدیم دیدیم ای داد پنجاه شصت نفری توی صف هستند و ایستادن توی صف غذا هم چیزی نیست که عا...
رفیق
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 6:51
با محمد از سال هفتاد و شش دوستیم. محمد درسش بهتر بود و من در درسها ضعیف بودم و با وجودی که یک سال و نیم قبل از محمد وارد دانشگاه شده بودم اما انقدر درس افتادم تا شدم هم کلاس محمد. در این مدت اتفاقات زیادی افتاده است. محمد معاف شد و رفت سر کار و من ارشد قبول شدم و رفتم یزد. بعد محمد هم ارشد قبول شد و...
«باب دیلن» عنوان "برنده نوبل" را از سایتش حذف کرد
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 6:51
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود یک مشکل جوایز ادبی که دامنه دار هم هست و در کشور خودمان هم هست این است که اغلب اینها بعد از مدتی به جای آن که نقش متولی را بازی کنند امامزاده میشوند. جایی که بهترینها را تعریف کنند به دنبال تعریف جدیدی از ادبیات هستند و البته و صد البته هست...
باب دیلن انتخاب احمقانه نوبل
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:50
نوبل ادبیات امسال سقوط کامل به عوامگرایی بود. باب دیلن ادیب نیست. هر چیز دیگری هست باشد اما نمی توانم او را در کنار فاکنر و همینگوی و کامو و مان قرار دهم. نوبل در انتخابهای اخیرش نشان داده است ادبیات رو به زوال است. مشی عوامانه نوبل امیدوار کننده نیست. هر پدیده ای اوجی دارد و زوال و مرگی. این انتخاب...
جمعه روزی
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:50
رفتم بیرون، مگامال که در اکباتان است بلکه چیزی بخرم که نمی دانستم چیست. به چیز خاصی نیاز نداشتم این یعنی غمگینم. زود برگشتم. زیاد دل و دماغ نداشتم. مگامال هم خلوتتر از آن بود که سرحالم بیاورد. بعد رفتم کمی کتابها را نگاه کردم. کتاب خاصی هم نمی خواستم. سریع راندم تا خانه و اینجور روزی گذشت که می شد ر...
جواهر ده
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 5:45
جواهر ده، روستایی است نزدیک رامسر. از نوشهر تا رامسر راندیم و بعد انداختیم توی راه باریک روستایی که از کوه بالا می رفت و دور تا دورش درخت بود. آرام بالا می کشیدیم و دور می زدیم و راه پرپیچ و خم بود و خلوت. بعد بالاتر که رفتیم از ابرها هم رد شدیم و ابرها زیر پای ما بودند و خانه ها با سقفهای شیروانی ر...
سفر به شمال
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 21:19
امروز ناگهان تصمیم گرفتیم به شمال سفر کنیم. توی تهران مختصری بدن درد و آبریزش از بینی و چشم داشتم و گمان کردم سرماخوردگی دارم. اینجا آمدم تمام این مشکلات برطرف شد. معلوم شد هوای سنگین پایتخت مسبب آن حس سرماخوردگی بود. راه کاملا خلوت بود. هوا هم اینجا کمی خنک و عالی است. شب رفتم و کمی قدم زدم. مدتها ...
39
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:04
روز تولدم است.
زود خیلی زود
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 10:55
خسته بودم. کمتر جسمی و بیشتر روحی. همین شد که هر کس در می آمد می گفت بالای چشمت ابروست ممکن بود پیامدش خطرناک باشد. خلاصه بهتر بود با توجه به شرایط نامناسب چرخه بیوریتم کار را تعطیل کنم و بنشینم خانه و کمی کتاب بخوانم. بلکه آرامتر شوم.
پاییز
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 11:26
دو روز ملالآور داشتم. اگر برای روزهای تعطیل برنامهای نداشته باشی و حوصله کتاب و مطالعه هم نداشته باشی، پنجشنبه و جمعه سخت میگذرد. بیشتر این دو روز را نفهمیدم چه طور گذشت. ملال و خمودگی این دو روز امروز هم که سر کار آمدهام در تنم هست. به هر حال یک جوری بر طرف میشود تا غروب. هوا امروز پاییز و خنک شده ...
جواب آزمایش
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:11
چند روز پیش بعد از عمری رفتم آزمایش خون و این حرفها. امروز که پنجشنبه باشد نتایجش را گرفتم. طبق آنچه حدس میزدم کلسترول خونم در مرز است و در واقع خارج از حد مجاز است. یکی دو تا چیز میز دیگر هم در خون کم و کاست بود که مربوط میشد به تغذیه بد و کم شدن ویتامینها در بدن. ورزش سنگین نیاز به مکملهایی دارد ک...
تخمه
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:38
ساعت نزدیک یازده شب است. هوا امروز خاک آلود بود تمام صورتم از خاک سوخت. مختصری به خاک حساسیت پوستی دارم. دو به شک بودم که باشگاه بروم یا نه که دیدم اصلا کارت باشگاه همراهم نیست پس قیدش را زدم. آن حس تلخی که محصول حساسیت پوستی است در تنم هست دلم چیزی می خواهد مثل تخمه آفتابگردون بشکنم و فوتبال ببینم ...
سیاست بازی با صدای شجریان
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 3:44
من عاشق صدای استاد محمدرضا شجریان هستم. کم و بیش جز موسیقی سنتی به موسیقی دیگری هم گوش نمیدهم. روزگاری که جوانتر بودم، گوش دادن هم سن و سالان من به آواز استاد (که مثل ماهیت موسیقی سنتی کند و غمگین است) مایه تعجب و گاهی اوقات ریشخند بود. گوش دادن به موسیقی سنتی مختص مسنترهای افسرده حال بود نه جوانهای...
آزمایش
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 12:08
آخرین بار پنج سال پیش رفتم آزمایش. چند روز پیش بعد از این همه سال باز رفتم آزمایش. پنج سال پیش مختصری چربی خون داشتم حالا نمی دانم چی به چی خواهد بود. قرار بود اول بروم آزمایشگاه مسعود که در خیابان میرداماد است. اما چون خواب ماندم همین نزدیک خانه در خیابان کاشانی یک آزمایشگاه جستم و رفتم. عجالتا در ...
داریوش
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 14:09
دیروز که رفته بودم باشگاه و استخر توی سونای بخار جوانکی داشت چیزی زمزمه می کرد که نامشخص بود. من همهمه گنگی می شنیدم. بعد پرسید آقا اینی که من می خوندم رو کی خونده؟ من گفتم چیزی نفهمیدم. گفت اصلا صدام شبیه کی بود؟ من گفتم اینم نفهمیدم. خودش درآمد گفت داریوش. صدام شبیه داریوشه. گفتم صحیح. بعد آهنگ دی...