سینمای فرهادی یا فیلم دیدن با چشمان کاملا بسته
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 14:09
هیچ وقت سینمای فرهادی را دوست نداشته م. فرهادی کارگردانی است که قصه گویی را بلد است اما فیلم ساختن را نه. اگر کور هم باشی داستان فیلم را خواهی فهمید این یعنی فیلم او تصویر ندارد. شوقی در دیدن فیلمهای او ندارم. مضافا به اینکه تقدیر همه جانبه از فرهادی به نظرم او را به بی راهه هم انداخته است و تلاشی د...
قصه
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:43
و هر آدمی که می آید قصه ها دارد.
کالای مصرفی
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 23:33
چند روز پیش گفت و گویی داشتم با جریدهای درباره ابتذال در ادبیات معاصر و اینکه آیا ادبیات معاصر مبتذل است یا خیر؟ من ابتذال را خردگریزی معنی کردم و عدم شناخت از فرهنگ و زندگی. آنجا اشاره کردم که ما کتاب را مصرف میکنیم؛ به چه معنا؟ به این معنا که کتابهایی که منتشر میشود ( شامل ترجمه و تالیف) مثل روزنا...
پنج شنبه
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 23:33
روز بدی داشتم. ملال آور و چسبناک. آب گرم خانه مشکل دارد و همه چیز به طرز ناجوری سرد است. صبح وقت گرفتم و رفتم آرایشگاه. نیم ساعتی معطل شدم. طرف نوبت مرا به یکی دیگر داده بود. یارو به قول خودش بیست سال بود مشتری این آرایشگاه بود. از آن بچه رودارهای قمپزو بود. ماشینم بنز بوده و با این دختر بودم و با آ...
درس
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 23:32
برای خودم برنامه ای نوشته ام تا برای کنکور دکتری درس بخوانم. از همین حالا می دانم که اجراش نمی کنم اما انقدر ذهنم درهم و برهم است و غمگینم که راهی جز نوشتن برنامه نداشتم. برنامه ای که احتمالت شکستش حتمی است و اجرا نشدنش قطعی. هر چند دست کم ذهن آشفته مرا آرام می کند. دوست داشتم امسال ادامه تحصیل بدهم...
اینستاگرام
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 23:32
گمان نکنم دیگر در اینستاگرام چیزی بنویسم. شبکه اجتماعی مرا افسرده می کند و بی جهت درگیری آدمهای مجازی. زیاد از این مراودات خوشم نمی آید. فعلا در همین جا می نویسم. هم بهتر است هم نیازی به لایک و پس لایک ندارد.
کتابفروشی اکباتان
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 9:57
یک کتابفروشی در شهرک اکباتان هست که گاهگداری بهش سری میزنم. درست روبهروی مگامال که مجتمع تجاری مشهوری است در شهرک اکباتان. کمی کتابهایش به روز نیست و جدیدترین آثار منتشر شده را کمتر میشود آنجا جست اما به نظرم با توجه به نزدیکی به منزل بدک نیست. کافه کوچکی هم دارد و جایی برای نشستن. مثل اکثر کتابفروش...
آفتاب
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:30
حس کرختی دارم. حتما دلیل آن نزدیک شدن فصل پاییز است. فصل معرکه پاییز. الان هم آفتاب آنجور شده است که دوست دارم. مورب و پرتقالی و نه چندان گرم. کرمان که بودیم پاییز که هوای شهر خنک خنک می شد صبحها می رفتیم و توی حیاط می نشستیم به آفتاب گرفتن. یک خروس خوشگل هم داشتیم که سر صبحی سر به سرش می گذاشتیم و ...
سفر به تبریز
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:55
یکی دو روزی هست که به تبریز سفر کرده ام. تا حالا زیاد خوش نگذشته بهم. تبریز اما شهری است تمیز با مردمی مودب و مهربان اما من در آن غمگینم در این گستره عمیق تاریخی نمی توان شاد بود. شهر درون مایه ای اژ غم دارد که به من منتقل می شود. انگار قبلا اینجا بوده ام. شهری که تاریخ دارد و قدمت دارد تو را ای مسا...
ملول
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:54
روز ملال آوری داشتم. پسر کوچولوی همسایه نیمه شب بد جور گریه کرد و خوابم ناجور بهم خورد. صبح هم با خماری بدخوابی دیشب شروع شد و ادامه پیدا کرد تا همین الان که شب شده است. با این مجموعه حسهای بد نمی دانم خوابم می برد یا خیر. تنم هم خسته نیست. گمانم حالم با ورزش خوب شود.
جایزه ادبی چهل و مهرگان ادب
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:54
کوتاه بنویسم که چندان تمایلی به بررسی آثارم در جایزه ادبی مهرگان ندارم. تصمیمم البته همیشگی است یعنی فقط مربوط به امسال نیست و شامل کتابهای بعدی من هم خواهد شد. پارسال هم نامم را در بین افرادی دیدم که کتابهایشان در جایزه ادبی چهل بررسی شد. چون امسال هم چهل سالم نمی شود سپاسگزار می شوم کتابهایم امسال...
پسر دایی
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:54
بعد از دو هفته رفتم باشگاه. نفسم دیگر چاق نبود اما خودم کپل شده بودم. با وجودی که دو هفته نرفته بودم اما برنامه سنگینی زدم. دویدن و ورزش هوازی و بعد هم وزنه. من که تقریبا کم عرق می کنم امروز حسابی به هن و هن افتادم و خیس از عرق شدم. پسردایی کوچکم را هم همراهم برده بودم. او در کرمان مربی شناست؛ توفیق...
پایان مرخصی
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:54
بعد از دو هفته مرخصی تابستانی امروز آمدم سر کار. حس خوبی دارم که دوباره مشغول به کارم و سرم گرم است و همکارانم را بعد از مدتی دیدم.
معده درد
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:54
دیشب هیچ خوب نخوابیدم که اتفاق عجیبی است. جوری درد معده ناراحتم کرده بود که تنها می توانستم بنشینم. اولش فکر کردم با چای و نبات خوب خواهم شد که نشد بعد گفتم شاید چون شام نخوردم معده درد دارم، آن شام بدمزه هم افاقه نکرد رفتم داروخانه و جور به جور داروی معده گرفتم. درد کمی آرام شد اما نه به قدر کافی. ...