دو روز
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 19:23
دو روز تعطیل بود خیلی بد گذشت. منزل خودم هم نبودم. اولین بار کرایه ده میلیونی را این ماه دادم. دادم درآمد. باید منزل را تغییر دهم. حالا که از این ور و آن ور وام گرفته ام می توانم بروم جای دیگر. البته احتمالا. کمی خسته ام اما امروز که روز اول پاییز است روز خوبی شد. یک روز پاییزی قشنگ. مادرم می گوید ب...
زبان بلدی؟
-
تاریخ: 1402/6/19 ساعت: 1:16
خب انگلیسی من که تعریفی نیست با همکارم درباره این بحث میکردیم که یکهو به دخترش گفت یک چیزی بپرس ببین بلده؟ این هم نه گذاشت و نه برداشت چنان انگلیسی ای حرف زد که بیا و ببین. خلاصه اینجور شد. Adblock test (Why?)
چقدرخسته ام
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 19:08
داغونم. امروز دیر هم به اداره رسیدم. دو تا قهوه هم خوردم اما حالم جا نیامد. شب بدتر شدم. صبح هم کلی کار دارم و دوباره باید بروم دانشگاه.
شعبه جدید چشمه
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 19:08
دیروز افتتاحیه شعبه جدید چشمه بود که در خیابان استاد شجریان قرار دارد. خانه زیبایی که تبدیل به فروشگاه و کافه شده بود. بسیار زیبا بود. من تقریبا ساعت 18 که مراسم شروع شده بود رسیدم. کاوه را دم در دیدم که از دیدنش همیشه خوشحال می شوم. بعد رسول رخشا که چند وقت بود ندیده بودم و یک ذره هم تغییر نکرده بو...
رساله
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 11:47
بیشتر این روزها را مشغول کار بر روی رساله ام هستم. بیش و کم آماده است و مقاله ها هم که چاپ شده یا در شرف چاپ شدن است. کمی بی حوصله م و خسته اما سعی می کنم بگذرانم. آلمانی فعلا نخوانده ام. چند وقتی هست که ذهنم به قدری خسته است که به این مسئله نمی رسد. برای این که مقاله ام چاپ شده مخمل گفت برو به خرج ...
دانشگاه
-
تاریخ: 1402/5/29 ساعت: 11:47
از صبح رفتم دانشگاه. خیلی هم گرم بود تا بتوانم مراحل اداری پیش دفاع را انجام دهم. چند روزی هست که میروم و هر بار یکی نیست. این بار هم مسئول آموزش نبود. روز قبلش که رفته بودم پیشش حسابی از خجالت نفر قبل من درآمد و به رییسش هم گفت احمق. خلاصه آنقدر استرس داشتم که پاک را تکان میدادم و زنه هم که خودش از...
پنج
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 23:37
سرم خیلی شلوغ بود و باید به رسالهام سامان میدادم که تا حدودی موفق هم شدم. این وسط فوتبال هم رفتیم. شلوغ بود.چهارده نفر شدیم و هر تیم دو نفر ذخیره داشت. من هم ذخیره بودم و به مرور شدم بازیکن اصلی. ده چهار برنده شدیم و پنج گلش را من زدم. خیلی خوش گذشت. رسیدم خونه دیدم ای داد گاز قطعه، و آب گرم که ندار...
یک روز خوب
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 23:28
هوا امروز گویا گرمتر شده است. حال خودم نیمه شب خوب شد و امروز رو حساب اینکه حالم خوب بود خیلی بهم خوش گذشت. روز بعد بهبودی همیشه برایم جذاب است. انگار بار درد از روی دوشت برداشته شده است. شاید فردای مرگ هم همین لذت را داشته باشد. الله اعلم. Adblock test (Why?)
دیگه تو رو دوست ندارم
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 23:28
چند روزی برکه پیش ما بود و من با وجود مریضی کمتر به اینها سر زدم، اما بهتر که شدم با بچه بازی میکردم. روز آخر برکه به مامانم گفت دیگه دوستت ندارم. ظاهراً مادرم در گاوصندوق را برایش باز نکرده بود مادرم گفته که من که برات همیشه چیز میخرم و تو رو خیلی دوست دارم. برکه گفته عزیزجون (منظورش مادر داماد ماس...
فضای مجازی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 23:28
تمام نویسندگانی که من میشناسم و هم نسل من هستند و بودند به فضای مجازی باختهاند. گمان این بود که این فضا ایشان را یاری میدهد برای دیدن شدن و ... اما در نهایت در این فضا غرق شدند و محو شدند. برو کشتی نوحت را پیدا کن ای اسیر طوفان. طوفان نوح امروز فضای مجازی است، ای اسیر این فضا شده ... چیزی از آن در ن...
فوتسال
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 19:01
بعد از یک هفته دوباره رفتیم سالن. تعداد مثل بیشتر اوقات کم بود و هفت نفر بودیم این شد که دروازه ها را به هم نزدیک کردیم. تیم ما چهارنفره بود و تیم مقابل سه نفره. اما یک بازیکن داشتند که به انواع و اقسام اشکال ما را جا می گذاشت. خود من دست کم یک بار لایی خوردم یک بار هم طرف توپ را با پشت پا از بالای ...
روس
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 16:32
روسیه در تاریخ معاصر ایران دست آلوده و چهر سیاهی دارد. علاوه بر ستم و ظلم به ایران و جدا کردن چندین و چند شهر و منطقه از ایران در سنوات گذشته ، در بزنکاهها هم با برگ ایران بازی کرده است و به اصطلاح منافع ایران را فدا کرده است. تکیه بر این کشور خطای بزرگی است و ضررش هم به زودی هویدا میشود. در تاریخ م...
برکه
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 16:32
جمعه برای برکه تولد گرفتند. بچه تا ما نیامده بودیم کلی توی لک بود اما وقتی ما رسیدیم شاد شد و شروع کرد به بازی کردن. من هم یک ساعتی با بچه بازی کردم که خیلی بهم خوش گذشت. برایش یک لباس خریده بود و اکسسوری. لاک را مخمل خریده بود اما گفت علی خریده. خودش هم زنجیر خریده بود. پدرم النگو و مادرم هم تکه طل...
یک روز عادی اما گرم
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 16:32
چند روزی بود که برکه منزل پدر و مادرم اینها مانده بود. روز پنج شنبه باید میرفت کلاس موسیقی که من رساندمش و صبر کردم تا بیاید. کلاسش در شیخ بهایی قرار دارد و از ان مراکز موسیقی جذاب و شیک و پیک است و البته شلوغ. خلاصه آنجا ماندم تا بیاید بابام هم همراهم آمده بود و رفتیم تا پارک آب و آتش و همان جا زیر...
-
تاریخ: 1402/2/6 ساعت: 13:30
چند وقتی هست که شبها ورزش میکنم. امروز هم باشگاه رفتم. تقریبا شلوغ بود. یکی از دانشجویان را دیدم که البته الان دوران خدمت را میگذراند، چون دیگر دانشجوی ما نیست به باشگاه و استخر راهش ندادند، گفت بیا واسطه بشو .از کرج آمده بود. من گفتم که خودم را هم به زحمت میشناسند. به هر حال با کارت من راهش دادند. ...
سگ بازی
-
تاریخ: 1402/2/6 ساعت: 13:30
با برکه رفته بودیم بیرون که مثلاً ماشین بازی کند و پشت فرمان بنشیند. این وسط در را هم باز میکرد و توی کوچه هم بدو بدو میکرد که دو نفر با سگ آمدند. یکی را بسته بودند و یکی باز بود. سگهای بزرگی بودند. من گفتم: سگها کاری ندارند؟ صاحبش گفت این یکی کوچکه، اون یکی هم فقط افغانیها رو میگیره. رفتند و توی سا...
شاری جان
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 13:53
عطر اقاقیا
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 20:54
باران در تهران
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 20:54
روز بارانی سردی شده است. صبح باز بهتر بود. کمی معده درد دارم که مدتی هست درگیرش هستم اما با داروها کمی بهتر شدهام. خانوادگی از معده تعطیل هستیم. کمی هم درس خواندم و مقاله ام را جفت و جور کردم. وزنم به دلیل تعطیلی باشگاه وکم تحرکی، بالا رفته است. برنامه غذایی را تغییر دادهام، هم به این دلیل و هم به د...
مادام بوآری
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 20:54
«اِما به خودش می گفت، او را دوست دارم، ولی چه فرقی به حال او می کرد، او خوشحال نبود، او هیچ وقت خوشحال نبود. چرا که زندگی بسیار کمتر از حد انتظارات او بود. او به هر چیزی که دل می بست، فورا به خاک تبدیل می شد.» بواری محصول مدرنیته است، روح این زمانه است. اما بوآری تصویری از زندگی در ذهن ساخته است که ...