جامعه کهنه

متن مرتبط با «روز» در سایت جامعه کهنه نوشته شده است

روزهای ابتدایی نوشتن

  • نیلوبلاگ

    روزهای ابتدایی نوشتن در ابتدا که کار نوشتن را آغاز کردم، نوشتن و تائید شدن و حتا نقد شدن بسیار وابسته به جمعهای ادبی بود. همه یا بیشتر ما، که دوست بودیم یا نظر ادبی هم دیگر را قبول داشتیم، دور هم جمع می شدیم و از به‌روزترین کارهای هم باخبر می شدیم، درباره ضعف و قوت آخرین کارمان حرف می زدیم. نه اینکه نقد کنیم، گفت و گو می کردیم و از دل این حرفها کارهای بهتری وشته می شد، چیزی که الان وجود ندارد و هر کس در پستوی خود چیزی می نویسد بدون آنکه تاثیر ان را متوجه شود. در فضای کنونی قطعا کسی مثل مرتضی ک...

    ادامه مطلب
  • چهارشنبه روز بدی بود

  • نیلوبلاگ

    بعضی چیزها را واقعا نمی شود نوشت و گفت. امروز اما روز عجیبی برای من بود. هر روز آدم جنبه های زشت تری از نوع بشر را می بیند که نمی داند می شود از ان بدتر هم شد یا نه اما گویا میشود. امروز روز ورزش هم بود که باز نرفتم. فردا هم نمی روم. حوصله ام نمی گذارد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چند روزی این چنین.

  • نیلوبلاگ

    روزهای تعطیل خوش نگذشت. برادرم در محل کارش به مشکل خورده و طلبی دارد که وصول نمی شود در حد سیصد میلیون و اعصاب ما را بهم ریخت. مبلغ زیادی است پول بیش از یک سال کار است. برکه هم کوتاه آمد و کمی باهاش بازی کردم و یک چیزهایی براش خریدم. کمی شیطنت کرد و دایی دایی به ناف من بست اما چون بی اندازه دوستش دارم هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد. شب با وعده رفتن به شمال دل کند و رفت اگر نه دوست داشت بماند پیش ما. باقی تعطیلی به خواندن آلمانی گذشت و کمی هم کتاب. مقاله سوم مخمل هم چاپ شده یا قبول شده و به زودی دفاع خواهد کرد. خیلی زحمت این درس را کشید و رساله اش به نظرم با تغییراتی قابلیت کتاب شدن را دارد. دو روز پیش هم محمد محمدعلی فوت کرد. یکی دو باری او را دیده ام. به جز برهنه در باد اثر قابل اعتنایی ...

    ادامه مطلب
  • دو روز

  • نیلوبلاگ

    دو روز تعطیل بود خیلی بد گذشت. منزل خودم هم نبودم. اولین بار کرایه ده میلیونی را این ماه دادم. دادم درآمد. باید منزل را تغییر دهم. حالا که از این ور و آن ور وام گرفته ام می توانم بروم جای دیگر. البته احتمالا. کمی خسته ام اما امروز که روز اول پاییز است روز خوبی شد. یک روز پاییزی قشنگ. مادرم می گوید بروم پیش آنها زندگی کنم با این خرج و برج ها. خودم هم بهش فکر کرده ام اما توان و تحملش را ندارم. درواقع با مادرم مشکل اصلا ندارم با مخمل هم ندارم اما پدرم کمابیش یک کارهایی می کند که مخ آدم بخار می شود و تحملش قدری برای من سخت است. البته خب منزل خودش است و هر جور هم بخواهد رفتار می کند خب من هم تاب این جور چیزها را ندارم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک روز خوب

  • نیلوبلاگ

    هوا امروز گویا گرمتر شده است. حال خودم نیمه شب خوب شد و امروز رو حساب اینکه حالم خوب بود خیلی بهم خوش گذشت. روز بعد بهبودی همیشه برایم جذاب است. انگار بار درد از روی دوشت برداشته شده است. شاید فردای مرگ هم همین لذت را داشته باشد. الله اعلم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یک روز عادی اما گرم

  • نیلوبلاگ

    چند روزی بود که برکه منزل پدر و مادرم اینها مانده بود. روز پنج شنبه باید میرفت کلاس موسیقی که من رساندمش و صبر کردم تا بیاید. کلاسش در شیخ بهایی قرار دارد و از ان مراکز موسیقی جذاب و شیک و پیک است و البته شلوغ. خلاصه آنجا ماندم تا بیاید بابام هم همراهم آمده بود و رفتیم تا پارک آب و آتش و همان جا زیر سایه نشستیم. طبق معمول پدرم خواست از ان حرفهای روی اعصاب بزند که خودش دوست دارد و متاسفانه من اصلا دوست ندارم و از جنس حرفهای سطحی کف خیابان است که من صفحه را عوض کردم. خودش فهمید. بد روی اعصاب است. آن حالت آرامش را از دست داده است و متاسفانه روز به روز هم بیش از گذشته حرف بیربط میزند. فیالمثل ورودی پارک را گفت اینجا وزارت راه است؟ گفتم آقا شما کارمند نبودی؟ ساختمان به این بزرگی را کنار آن ساختما...

    ادامه مطلب
  • زندگی در یک روز عادی

  • نیلوبلاگ

    باشگاه بد نبود. اکثر همکاران گفتند اخلاقت خوب شده ، ظاهراً در روزهای گذشته اخلاق درستی ندارم. گفتم به هر حال یک روز هم خوبم دوباره به همان تنظیم اصلی برمیگردم. استادم زنگزد که بابت مشهد میخواهم. هنوز فکر میکنند اینجوری است. دیگر همه چیز را سپردهاند به سیستمها. مثلا مدیریت هم خوانده. تازه من کارمند دانشگاهم نه شرکت هواپیمایی ، اما یکی برای جور شد، سه تا میخواست که گیر نیامد. از این کارها خوشم نمیآید. به همکارم گفتم از بیرون اگر کار کردن آدمها را ببینی خندهات میگیرد. چیزی بیش از بازی کودکانه نیست، با همان جدیت این بازی را هم پیش میبریم. حیف عمر. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روز بارانی تهران

  • نیلوبلاگ

    امروز اداره نرفتم. کمی دیر بیدار شدم و تلاش کردم بالاخره کافکا در ساحل را تمام کنم. بدجور روی اعصابم است. بعد رفتم نشر چشمه. مهدی و کاوه و بهرنگ نبودند این شد که گشتی توی کتابفروشی زدم. چیز دندان گیری نیافتم یا چندان چشمم را نگرفت. رمانی از زنگی آبادی چاپ شده بود که بد ندیدم بخوانم. یک رمان کوتاه یا داستان بلند هم از یک نویسنده لهستانی خریدم که به نظرم خوب آمد. حالا خواندم نظرم را خواهم گفت. بعد هم رفتم کت و شلوار و پیرهن خریدم. اداره با یک جایی قرار داد داشت که همانجا رفتم. بابک هم گفت بیست میلیون داری بدهی کارم پیش رود... ته جیبم را تکاندم پنج تومان بیشتر نداشتم. دیگر همین را دادم. جز خانواده به هر کسی پول داده ام با والذاریات پس داده یا اصلا پس نداده. این هم خودش داستانی است و در شرایطی ک...

    ادامه مطلب
  • چرا روزها اینگونه شده

  • نیلوبلاگ

    تا به حال روزهایی تا به این حد بی کیفیت نداشته ام. چنان راه می روم و چنان در فکر این موضوع و آن موضوع هستم که نمی فهمم چه طور امدم و چه طور رفتم. به دلایل نامشخص هم در منزل انرژی ندارم کاری انجام دهم. روزها را هل می دهم. دیروز هم رفتم باشگاه و استخر که همان اول شانه ام خورد به در و زخم شد این شد که نشد استخر بروم و برگشتم. خلاصه این گونه گذشت. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دانشکده، یک روز خلوت/روز نوشته ایام کرونا

  • نیلوبلاگ

    دانشکده امروز هم خلوت بود، بدون دانسجو، دانشکده لطفی ندارد. امور عقب افتاده را انجام دادم، شنبه باقی کارها را انجام میدهم که ارتباطی با حضور دانشجو ندارد....

    ادامه مطلب
  • روز سرد بارانی/روز نوشته ایام کرونا ۲

  • نیلوبلاگ

    صبح حالم خوب بود. زدم بیرون برای تعویض روغن. طرف گفت الف ایرانی بریزم یا فرانسوی. گفتم اگر تقلبی نیست فرنگی. بعد از دهانش در رفت که اماراتی است. اولش تصمیم داشتم بهران بریزم اما چون از اول روغن الف ری...

    ادامه مطلب
  • مادر/روز نوشته ایام کرونا ۳

  • نیلوبلاگ

    خواهرم کم کم دارد مادر میشود. کلی کتاب قصه خریده است تا برای دخترش قصه بگوید، وسایل بچهاش را کم کم میخرد. خواهرم عاقلترین بچه خانواده است، نه بیجهت درس خواند، نه عمرش را تباه مطلب بی هوده کرد، ازدواج کرد مادر شد، بهترین کار دنیا. حالا ما هم منتظریم تا فرزندش به دنیا بیاید. شاید مرداد ماه....

    ادامه مطلب
  • شیفت امروز/رو نوشته ایام کرونا ۴

  • نیلوبلاگ

    امروز شیفت من بود، شکر خدا همکاران و مراجعان اکثرا رعایت میکنند و سعی میکنیم ارباب رجوع مراجعه غیر ضروری نداشته باشند و دانشجویان هم رعایت کردهاند. روند اوضاع کرونا در ایران با توجه به آمار رو به ب...

    ادامه مطلب
  • روزهای آخر هفته

  • نیلوبلاگ

    پنج شنبه و جمعه را منزل پدر بودم. بیشتر به مطالعه گذشت و کارهایی از این دست. توی منزل دمبل دارم و وزنه میزنم. راهگشاست، بدون ورزش چیزی آدم کم دارد و بدن درد و چه و چه سراغت میآید. فردا اگر شد کمی درس خواهم خواند. روز پنج شنبه وقت آرایشگاه دارم. توصیه کردهاند نروید که خب نخواهم رفت. حالا با این موهای پیچ پیچ و فرفری که به پشم و پیل گوسفند میبرد چه کنم؟...

    ادامه مطلب
  • یک روز در میان

  • نیلوبلاگ

    قرار شد یک روز در میان برویم سر کار تا آخر سال. من روزهای زوج و همکار دیگرم روزهای فرد. تا چه پیش آید. امروز دانشجویی برخلاف توصیه من از مشهد پا شده بود بیاید کارهای فارغ التحصیلی اش را انجام دهد. یک روزه. از سال نود و شش فارغ التحصیلی شده و حالا سر و کلهاش پیدا شده که بیا و کار را انجام بده. راهش انداختیم اما کار اصلی موکول شد به بعد از عید. البته تذکر جدی دادم که به فکر سلامتی خودش نیست، به فکر همشهری هایش باشد. مانده تا درک کنیم جا به جا شدن در این شرایط خطرناک است و اشتباه....

    ادامه مطلب
  • روز تعطیل ملالآور

  • نیلوبلاگ

    به دلیل آلودگی هوا، شنبه تعطیل بود، برنامهای برای این روز نداشتم و کمابیش روز ملالآوری را گذراندم. دوست داشتم باشگاه بروم که آن هم مقدور نشد، هوا اما خیلی زود با بادی که آمد مناسب شد و قضیه فعلا حل ...

    ادامه مطلب
  • روز بارانی زیبا

  • نیلوبلاگ

    امروز برای گرفتن گواهی امتحان جامع و انجام کارهای پایان نامه رفتم دانشگاه. باران می بارید و هوای خوشبو و زیبایی بود. با اینکه راه دور بود و در نهایت مدیر گروه هم نبود و کار گیر کرد و از گواهی هم خبری نبود اما به من خوش گذشت در این باران زیبا. رسیدم خیس و تلیس شده بودم و سرماسرمایم شده بود اما چه باک... روز بارانی زیباست و نباید در اتاق ماند و باید رفت و قدم زد....

    ادامه مطلب
  • چند روز تعطیل

  • نیلوبلاگ

    چهارشنبه رفتم استخر. حالم خوش نبود اما چون قول داده بودم، رفتم. شب تب کردم و پنجشنبه ناخوش شدم. رفتم دکتر، آمپول زدم و قرص و دارو و استراحت. نم نم بهتر شدم. عصر جمعه رفتم و یک پولیور از جینوست خریدم، یکی بخر، دو تا ببر بود. اجبارا یک پولیور دیگر هم بهم دادند. بعد هم رفتم کتابفروشی سارینا در مگامال و با حسن محمودی گپ زدیم. کلا خوش گذشت...

    ادامه مطلب
  • یک روز معمولی

  • نیلوبلاگ

    چندان نشد درس بخوانم. هنوز دو نمره م رد نشده است تا بتوانم در امتحان جامع ثبت نام کنم. خودم را کم کم و نم نم باید برای امتحان جامع اماده کنم. امروز خیلی گرفتار بودم و کار داشتم تا ببینیم در انتهای سال چه پیش خواهد آمد....

    ادامه مطلب
  • یک روز خیلی خیلی معمولی

  • نیلوبلاگ

    دیروز روز بی خودی داشتم. هر روز و شبی که زیاد در محیط وب و شبکه مجازی میگردم روز بدی میشود. فضای جالبی نیست. توهم آور است. صبح هم که بیدار شدم، حوصله حمام رفتن نداشتم و به زور از خانه زدم بیرون. هوا اما خوب است، ابری است و احتمالا باران می زند. بهار نزدیک است....

    ادامه مطلب