
با برکه رفته بودیم بیرون که مثلاً ماشین بازی کند و پشت فرمان بنشیند. این وسط در را هم باز میکرد و توی کوچه هم بدو بدو میکرد که دو نفر با سگ آمدند. یکی را بسته بودند و یکی باز بود. سگهای بزرگی بودند. من گفتم: سگها کاری ندارند؟ صاحبش گفت این یکی کوچکه، اون یکی هم فقط افغانیها رو میگیره. رفتند و توی سایه ایستادند که برکه دوباره از ماشین پیاده شد که برود سمت پدرم. سگه پرید سمت برکه و تا من برسم بهش تنه زد به برکه و پرتش کرد زمین و من آمدم بغلش کردم که آن یکی هم وحشی شد. پای بچه زخم شد و زهرهاش هم ترکید. کار ندارم، سگ خوب است یا بد است اما سگبازی قطعا بد است و اینکه فکر میکنیم حق داریم هر جا این حیوان را بکشیم و ببریم و به بچه و بزرگ بپرد و این را از حقوق حتمی خودمان میدانیم احمقانه است. سگ بازی ...
ادامه مطلب
لاتاری فیلمی است ساخته محمد حسین مهدویان. فیلم درباره غیرت است یا قرار بوده درباره غیرت باشد. تیتری که جایی درباره این فیلم خواندم این بود: غیرت به سینمای ایران برگشت. انشالله.اما به گمانم هم زمان فیلم درباره بیغیرتی و جهالت هم بود. اینها هم راه هم به ذهن میآیند. فیلم را جوابیهای تصویری به فیلم فروشنده فرهادی دیدم. فرهادی فیلمساز مورد علاقه من نیست قطعا... آنجا، یعنی در فیلم اسکار گرفته فرهادی، مرد با وجود اطلاع از تجاوز به همسرش، متجاوز را میبخشد. (شکر خدا همه روشنفکر)اما مهدویان هر دو حس را هم زمان ساخته و به این دلیل شاید اثر عمیقی بر بیننده نگذارد، بیش از ان نوعی سطحی نگری عوامانه.در فیلم قیصر هم فقدان بیغیرتی، همه را همراه با قیصر میکرد. تنها همین حس بود و بیننده هم با قیصر هم قدم میشد ...
ادامه مطلب
راسته بازار کرمان طولانیترین راسته بازار ایران است. از راسته بازارها که بندازی تو پس کوچهها میرسی به کاروانسراها، کاروانسرای هندوها با ان جایی که برای بتهای هندوها درست کرده بودند. کرمانیها همواره اهل تسامح و تساهل بودهاند، پس عجیب نیست زرتشتی و شیعه و سنی و شیخی، درویش و اهل خانقاه کنار همند، اهل مدارا، نه امروز و دیروز، قرنها... و اگر به ناگهان خبطی کردهاند در سنگسار مشتاق، مشتاق علیشاه،...
ادامه مطلب
دیشب باشگاه بسیار خوش گذشت. از معدود روزهایی بود که سه ساعت در باشگاه ماندم. غالبا یک ساعت و نیمه سر و تهش را هم میآورم. برگشتنا خیلی گرسنهام شد. چیزی در خانه نداشتم جز تن ماهی. همین را خوردم، زیاد خوشمزه هم نبود. بدمزه هم بود. نمیدانم چه حسابی است که مزه تن ماهیهای قدیمی خوش بود و حالا بدمزه شدهاند. شب چنان سر همین غذای ناجور معده دردی گرفتم که نگو. هنوز هم درگیرش هستم. صبح امروز، پنجشنبه زدم بیرون، نامهای پست کردم به شهرستان، مصیبت اینجا بود که تا فلکه اول صادقیه پستی نبود. هیچ وقت از میدان صادقیه خوشم نمیآمد. یک زمانی برج آلومینیومی سر میدان مرکز خرید پر رونقی بود اما الان مثل هیکل ...
ادامه مطلب
هالوین را من جدی جدی تا همین چند وقت پیش نشنیده بودم. به دوست نویسندهام که به آن ور آبها سفر کرده است میگویم شما نویسندهای زشت است درگیر هالوین بازی شوی که نسبتی با فرهنگ ما ندارد. حالا او هم توجیههایی برای خودش دارد که به نظر من درست نیست. هر چیزی که موجب خوشحالی مردم شود مناسب است؟ به دنیا امدهایم که هر چیزی موجب خوشحالی ما شود؟ از فرهنگ غرب همین خوشی و خوشوقتی خوب است؟ کار و جدیت و اندیشه آنها را رها کردیم و چسبیدم به خوشحالی. بابا چقدر خوشحالی؟ عوام زدگی؟ آن وقت چرا این خوشحالی فقط از غرب میآید؟ فرهنگ اخوی من دوست من برادر نویسندهام از گذشته به ما ارث رسیده است. ارث پدرمان است. اگر قرار است برای خوشحالی و مسخره بازی دودش دهیم که خیانت کردهایم به گذشتهمان. این حرفها نیست. فرهنگ یک فرایند ...
ادامه مطلب
من عاشق صدای استاد محمدرضا شجریان هستم. کم و بیش جز موسیقی سنتی به موسیقی دیگری هم گوش نمیدهم. روزگاری که جوانتر بودم، گوش دادن هم سن و سالان من به آواز استاد (که مثل ماهیت موسیقی سنتی کند و غمگین است) مایه تعجب و گاهی اوقات ریشخند بود. گوش دادن به موسیقی سنتی مختص مسنترهای افسرده حال بود نه جوانهای پر شور و حال. اما این علاقه خانوادگی در ما بود، با برادرم هر هفته پولهایمان را جمع می کردیم و کاستی از استاد میخریدیم. نوار فروشیای که ازش نوارها را میخریدیم در خیابان شریعیت نزدیک میدان آزادی یا درستتر بگویم نبش خیابان 24 آذر بود. نمیدانم هنوز ...
ادامه مطلب