
بعضی چیزها را واقعا نمی شود نوشت و گفت. امروز اما روز عجیبی برای من بود. هر روز آدم جنبه های زشت تری از نوع بشر را می بیند که نمی داند می شود از ان بدتر هم شد یا نه اما گویا میشود. امروز روز ورزش هم بود که باز نرفتم. فردا هم نمی روم. حوصله ام نمی گذارد. بخوانید...
ادامه مطلب
زیاد حوصله نداشتم. کمی توی اداره موسیقی گوش دادم و کارهای اداره را انجام دادم. باید آلمانی هم بخوانم. بابک دیروز گفت از خریدار یا دلالی که ماشینش را خریده شکایت کرده و وکیل هم گفته به نتیجه می رسی و اگر قولنامه جدید را امضا نکرده بودی به همان مبلغ قبلی می توانستی پول دریافت کنی. اشتباه پشت اشتباه. در هر حال موضوع کمی برایش روشن شد. آدم های ناجوری بودند و مخمصه ای برای ما درست کردند به خصوص برای برادرم که خودش خودش را انداخت توی دردسر. بخوانید...
ادامه مطلب
مقاله من از مجله علمی چشم انداز مدیریت دولتی دانشگاه شهید بهشتی اینجا...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
برکه از مامانم میپرسه «چرا همه سیاه پوشیدن؟» مامانم براش توضیح میدهد. برکه اخر سر میگوید: «من هم میخوام سیاه بپوشم.» میدانم پدرش دوست ندارد بچه سیاه بپوشد. رفت از باباش اجازه بگیرد اما پدرش گفت دوست ندارم. برکه هم گفت پس نمی پوشم...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
تهران امروز باران قشنگی آمد. بعد هم آفتاب شد. هوای دم عید عالی است. پسردایی ام فردا از اتریش میآید. چند روز پیش برادرش که هم سن و سال من است آمده بود. با هم فلافل خوردیم و بعد هم کلهپاچه. هر دو را مادرم درست کرده بود که هر دو هم عالی شده بود. خودم طرفدار کلهپاچه نیستم اما دور همی مزه داد. باز دعوتم کرد بروم دبی منزلشان. یک پاش اینجاست یک پاش هم انجا. برای نمایشگاهی رفته بود مصر. مشتاق بودم از این کشور بشنوم و اهرام و وضعیت مصر. گفت که فقیر است اما رو به توسعه با این وجود جنگ و این مسائل وضعش را ...
ادامه مطلب
هر نوع تاييد يا تخريب افراد و نهادها در وبلاگها، سايتهاي اينترنتي و شبکه هاي اجتماعی به نام نويسنده اين وبلاگ، كذب محض و غيرقابل استناد است. من پيغامی نميگذارم. بخوانید...
ادامه مطلب
صبح که رسیدم اداره فضای اداره یک جور خاصی بود. جایی که بنا بود مدفن شاید همیشگی و شاید موقت شهید گمنام باشد پر گل بود. گلهای قشنگ. من رفتم به آن سمت و اجازه گرفتم تا توی قبر را نگاه کنم. زیاد عمیق نبود. توش پر از نوشتههایی بود که همکاران نوشته بودند و هر کسی چیزی خواسته بود و دعایی نوشته بود. معاون اداره اسم یکی از استادها را برد و گفت رفته توش و احساساتی شده، من هم نزدیک بود احساساتی شوم. رفتم سمت اتاقم که آمبولانس آمد و گفتند کمک کنید تا بگذاریم توی ماشین پر از گلی که برای این کار درست کرده بو...
ادامه مطلب
روزهای تعطیل خوش نگذشت. برادرم در محل کارش به مشکل خورده و طلبی دارد که وصول نمی شود در حد سیصد میلیون و اعصاب ما را بهم ریخت. مبلغ زیادی است پول بیش از یک سال کار است. برکه هم کوتاه آمد و کمی باهاش بازی کردم و یک چیزهایی براش خریدم. کمی شیطنت کرد و دایی دایی به ناف من بست اما چون بی اندازه دوستش دارم هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد. شب با وعده رفتن به شمال دل کند و رفت اگر نه دوست داشت بماند پیش ما. باقی تعطیلی به خواندن آلمانی گذشت و کمی هم کتاب. مقاله سوم مخمل هم چاپ شده یا قبول شده و به زو...
ادامه مطلب
دو روز تعطیل بود خیلی بد گذشت. منزل خودم هم نبودم. اولین بار کرایه ده میلیونی را این ماه دادم. دادم درآمد. باید منزل را تغییر دهم. حالا که از این ور و آن ور وام گرفته ام می توانم بروم جای دیگر. البته احتمالا. کمی خسته ام اما امروز که روز اول پاییز است روز خوبی شد. یک روز پاییزی قشنگ. مادرم می گوید بروم پیش آنها زندگی کنم با این خرج و برج ها. خودم هم بهش فکر کرده ام اما توان و تحملش را ندارم. درواقع با مادرم مشکل اصلا ندارم با مخمل هم ندارم اما پدرم کمابیش یک کارهایی می کند که مخ آدم بخار می شود ...
ادامه مطلب
هوا امروز گویا گرمتر شده است. حال خودم نیمه شب خوب شد و امروز رو حساب اینکه حالم خوب بود خیلی بهم خوش گذشت. روز بعد بهبودی همیشه برایم جذاب است. انگار بار درد از روی دوشت برداشته شده است. شاید فردای مرگ هم همین لذت را داشته باشد. الله اعلم. بخوانید...
ادامه مطلب
چند روزی برکه پیش ما بود و من با وجود مریضی کمتر به اینها سر زدم، اما بهتر که شدم با بچه بازی میکردم. روز آخر برکه به مامانم گفت دیگه دوستت ندارم. ظاهراً مادرم در گاوصندوق را برایش باز نکرده بود مادرم گفته که من که برات همیشه چیز میخرم و تو رو خیلی دوست دارم. برکه گفته عزیزجون (منظورش مادر داماد ماست) گفته تو رو دوست نداشته باشم. مادر چنان قلبش شکسته که گریه کرده . بچه هم رفته براش دستمال آورده. گفتم بچه است خودش عقلش میرسد که چه کسی صلاحش را میخواهد. به نینا گله کرده. گفتم نیازی هم به آن نیست ....
ادامه مطلب
بعد از یک هفته دوباره رفتیم سالن. تعداد مثل بیشتر اوقات کم بود و هفت نفر بودیم این شد که دروازه ها را به هم نزدیک کردیم. تیم ما چهارنفره بود و تیم مقابل سه نفره. اما یک بازیکن داشتند که به انواع و اقسام اشکال ما را جا می گذاشت. خود من دست کم یک بار لایی خوردم یک بار هم طرف توپ را با پشت پا از بالای سرم رد کرد و فرز و چابک رفت آن ور. عجب صحنه قشنگی بود. خلاصه تیم مقابل که سه نفره بود تیم ما را نه یک بار که دو بار در هم کوبید و ناجور باختیم. من چهار گل زدم و تقریبا بد بازی نکردم اما خب باختیم دیگر...
ادامه مطلب
روسیه در تاریخ معاصر ایران دست آلوده و چهر سیاهی دارد. علاوه بر ستم و ظلم به ایران و جدا کردن چندین و چند شهر و منطقه از ایران در سنوات گذشته ، در بزنکاهها هم با برگ ایران بازی کرده است و به اصطلاح منافع ایران را فدا کرده است. تکیه بر این کشور خطای بزرگی است و ضررش هم به زودی هویدا میشود. در تاریخ معاصر علاوه بر انگلیس و در سالهای اخیر امریکا، روسیه هم خطا و جفای بسیاری کرده است. عاقلانه نیست در بست سیاست خارجی را همراه و همگام این کشور یا هر کشوری کرد. بخوانید...
ادامه مطلب
چند روزی بود که برکه منزل پدر و مادرم اینها مانده بود. روز پنج شنبه باید میرفت کلاس موسیقی که من رساندمش و صبر کردم تا بیاید. کلاسش در شیخ بهایی قرار دارد و از ان مراکز موسیقی جذاب و شیک و پیک است و البته شلوغ. خلاصه آنجا ماندم تا بیاید بابام هم همراهم آمده بود و رفتیم تا پارک آب و آتش و همان جا زیر سایه نشستیم. طبق معمول پدرم خواست از ان حرفهای روی اعصاب بزند که خودش دوست دارد و متاسفانه من اصلا دوست ندارم و از جنس حرفهای سطحی کف خیابان است که من صفحه را عوض کردم. خودش فهمید. بد روی اعصاب است. ...
ادامه مطلب
«اِما به خودش می گفت، او را دوست دارم، ولی چه فرقی به حال او می کرد، او خوشحال نبود، او هیچ وقت خوشحال نبود. چرا که زندگی بسیار کمتر از حد انتظارات او بود. او به هر چیزی که دل می بست، فورا به خاک تبدیل می شد.» بواری محصول مدرنیته است، روح این زمانه است. اما بوآری تصویری از زندگی در ذهن ساخته است که با واقعیت موجود همخوانی ندارد. بوآری به دنبال این تصویر هوسناک و غیرواقعی، همه چیزش را مصرف میکند، در قماری برای به دست آوردن لذت، لذت بیانتها و بدون ملال. نخست عفتش و سپس راستی و سرانجام چیزی که هموا...
ادامه مطلب
دارد باران میبارد و به عکس عادت همیشگیام، که زود میخوابم بیدارم. کسالت دارم و مختصری تب و چون خوابم نمیبرد کتاب حسینیان را میخوانم. تازه داستانی از فوئنتس را تحمل کردهام بلکه طعم تلخ رمان اورول را بزداید. کتاب حسینیان را اوایل نوروز خریدم. گذاشتم کنار و از سر بیحوصلگی ورقی بزنم. خیلی وقت است که کتابهای فارسی را در حد ورق زدن تاب میآورم. یکی دو مار حسینیان هم همین طوری بودند،دوستنداشتنی شاید یا... چیزی مثل بقیه... اما چند صفحه فقط از کتابش را که خواندم همراهش شدم از آن کتابهاست که نمیخواهم تمام ش...
ادامه مطلب