کمی کمرد درد داشتم و یک هفته است که باشگاه نرفته ام. دیروز بابک از اینکه بخشی از پول فروش ماشینش را بهش نداده اند گله کرد و گفت می خواهد شکایت کند. ماشین به نام من بود من گفتم من شکایتی ندارم. انقدر این فروش ماشین احمقانه بود که دیگر تاب فکر کردن بهش را ندارد. یک دفعه دنگش گرفت که می خواهم ماشین را بفروشم. قیمت بود یک میلیارد و صد. خلاصه قولنامه ای نوشته بودند و اگر بابک انصراف می داد صد میلیون جریمه می شد و اگر طرف مقابل انصراف می داد هفت میلیون. گفت بنگاه دار است. من گفتم اشتباه کردی به بنگاهی فروختی. خلاصه روزی که من را هم خواستند دیدم دو سه تا جوان هستند تمام تن و بدنشان تتو. طرفهای فلاح هم بود. بابک گفت بوی خوبی نمی شنوم. من باهاش بحثم شد که اصلا این طرف را مگر ندیدی؟ ماشین را بردند معاینه و کارشناسی و یکی دو ساعتی طول کشدی و تازه کاشف به عمل امد که شاسی ماشین در اثر تصادفی که کرده بودیم جا خورده. این بود که خریدار یعنی همین بنگاه دبه کرد و بحث کردند و دعوا شد. من بیرون بودم و نفهمیدم. طرف گفت باید به ما 16 میلیون خسارت بدهی. بابک ما هم قبول نکرد و این درحالی بود که همان ابتاد کارت ملی و سند خودرو را از ما گرفته بودند. توی بد منجلابی گیر کرده بودیم و راه برون رفت هم نبود و بابک هم فقط داد و بیداد می کرد. مشخص بود کارش احمقانه است و از ریشه خطا. قیمت ماشین را گفتند 750 و بعد چانه زدند شد 870 و اخرش هم همین را 50 میلیون کمتر دادند. داماد ما حتا خواست ماشین را بخرد اما باز بابک زیر بار نرفت. خلاصه در هم پیچید. این کار احمقانه موجب این خسارت هم شد. من که برو و درگیر بشو در این زمینه نیستم. آخرش هم معلوم نشد که چرا ماشین را فروخت. چون اخرش به جای ساندرو، یک پژو با یک مدل پایین تر هم خرید. عقلش کم است.
جامعه کهنه ...ما را در سایت جامعه کهنه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7