ياد ايامي

خرید بک لینک

صبح جمعهاي براي آخرين بار، پيش از ماه رمضان، رفتم استخر. ماه رمضان استخر از نه و نيم شب به بعد باز است كه رفتن به استخر را تقريبا سخت ميكند. باقي روز به كتاب خواندن گذشت. كتابي درباره داستايوفسكي و رماني مرجان شيرمحمدي. شاهنامه هم هست كه مدتي است خواندنش را شروع كردهام و هنوز بسيار مانده تا تمامش كنم. اين جور روزها آدم دلش ميخواهد يكي باشد بنشيند به حرفش گوش كند. عجالتا اين حس هم كمكم فراموش ميشود. كمي خسته و دلزده شدهام و هر روز هم اين دلزدگي بيشتر ميشود. حس و حال خاصي ندارم. انگار كن قلبم جذام گرفته باشد. هي كوچك و كوچك كوچكتر ميشود تا كي اين كورسو نور هم بميرد و خلاص. ديگر آن روز بايد منتظر مردن بمانم. همه چيز كند و خسته و كسل به نظرم ميرسد امروز.

الان كه اينها را مينويسم دارم ياد ايامي با صداي شجريان را گوش ميدهم و انگار دوباره بيست ساله شده باشم و تنها توي اتوبوس شركت واحد نشسته باشم و راننده با صداي شجريان گاز ميدهد و من او در آخرين سرويس خط آزادي- فرودگاه تنهاييم. راننده ميگويد: «بيا جلو بشين.». جلوي اتوبوس كه بنشيني، چشمت خيره ميشود به راه تاريك و نور اتوبوس كه تاريكي را ميشكافد و پيش ميرود. اتوبوس انگار دوست دارد توي نور پيش برود و پا بگذارد. لوار جمهوري خالي است، ماشيني رد نميشود و من و راننده تنهاييم و صداي استاد و من به راه نگاه ميكنم و هزار و يك خيال ميكنم كه يكيش هم شبيه آن چيزي كه الان توش هستم نبود. بيرون سرد است، سرماي سوز دار شبهاي كرمان و بخاري ماشين و خيالاتم و خستگيام از يك روزي كه در دانشگاه سر كردهام چشمم را سنگين ميكند. وقتي ميرسم ناي خداحافظي ندارم. پياده كه ميشوم، سوز و باد چشمم را اشكآلود ميكند. از بر بلوار تا خانه راهي نبود. محوطه منازل سازماني فرودگاه خالي خالي بود و نور خوش رنگ مهتابيها از لاي پردهها ميريزد توي محوطه خالي. آن زمان دلم ميخواست رسيدن به خانه كلي طول بكشد و من توي خيال بمانم، آن جور بشوم كه ميخواهم. آنجوري كه الان نشدهام.

جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 11:03

صفحه بندی