
روزهای ابتدایی نوشتن در ابتدا که کار نوشتن را آغاز کردم، نوشتن و تائید شدن و حتا نقد شدن بسیار وابسته به جمعهای ادبی بود. همه یا بیشتر ما، که دوست بودیم یا نظر ادبی هم دیگر را قبول داشتیم، دور هم جمع می شدیم و از بهروزترین کارهای هم باخبر می شدیم، درباره ضعف و قوت آخرین کارمان حرف می زدیم. نه اینکه نقد کنیم، گفت و گو می کردیم و از دل این حرفها کارهای بهتری وشته می شد، چیزی که الان وجود ندارد و هر کس در پستوی خود چیزی می نویسد بدون آنکه تاثیر ان را متوجه شود. در فضای کنونی قطعا کسی مثل مرتضی ک...
ادامه مطلب
پنج شنبه و جمعه را منزل پدر بودم. بیشتر به مطالعه گذشت و کارهایی از این دست. توی منزل دمبل دارم و وزنه میزنم. راهگشاست، بدون ورزش چیزی آدم کم دارد و بدن درد و چه و چه سراغت میآید. فردا اگر شد کمی درس خواهم خواند. روز پنج شنبه وقت آرایشگاه دارم. توصیه کردهاند نروید که خب نخواهم رفت. حالا با این موهای پیچ پیچ و فرفری که به پشم و پیل گوسفند میبرد چه کنم؟...
ادامه مطلب
ذهنم خسته است، بسیار خسته. کمکم باید کتاب بد خواندن را کنار بگذارم. خیلی روی روح و روان آدم اثر میگذارد، هر چه ادبیات به آدم انرژی میدهد، ناادبیات آدم را تهی و گوشه گیر و ناامید و نانویسنده میکند. حس نوشتن را هم از آدم میگیرد. اصولا هم از یک جایی آدم فکر میکند خب به من چه؟ گو اینکه دوستان من هم میگویند چرا میخوانی؟ یک جورهایی انگار راست هم میگویند، چون ادبیات که بهتر نمیشود، تنها کسیک ه وقت ...
ادامه مطلب